اولین شبی که تنها خونه مامان جون خوابیدی
سلام مهربانم
دو ماه پیش که دقیقا 4 سال و 9 ماهت بود با اصرار خودت خواستی که شب تنهایی خونه مامان جون (اهوازی) بخوابی. اینقدر بهت خوش گذشته بود که میگفتی فردا هم نیا دنبالم.
اما شب وقتی برگشتیم خونه دلم نمی یومد برم تو اتاقت. اسباب بازی هایتو که گوشه اتاق می دیدم اعصابم خراب می شد و دلم بشدت واست تنگ میشد. همش دوست داشتم هرچه زودتر فردا بشه و بیام دنبالت.
خلاصه اینکه تجربه خوبی بود... به قول بابایی این دور شدنها باعث میشه قدر همدیگرو بهتر بفهمیم. هم من کمتر دعوات کنم، هم تو بیشتر هوامو داشته باشی.
خیلی دوست دارم مامانی.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین شبی که تنها خونه مامان جون خوابیدی
